چهارشنبه 25 خرداد 1390  04:00 ب.ظ
توسط: زهرا م

نمی دونم چرا خوابم نمیاد ... در صورتی که آخرین امتحانم رو دادم ، الآن باید با خیال راحت بگیرم بخوابم . تا دیروز که مجبور بودم مثلا درس بخونم ، ظهرا قهوه می خوردم تا خوابم نگیره .یاد حرف یکی از معلمامون افتادم . یه روز که من و دوستم به اتفاق هم ایستگاهی اش از سرویس جا مونده بودیم، مجبور شدیم با تاکسی بریم ابهر .اون جا منتظر تاکسی بودیم که یه دفعه یه ماشین مدل بالا جلومون نگه داشت . معلم شیمی پارسالمون بود که از ما خواست سوار شیم ، ما هم خوشحال و خندون رفتیم سوار شدیم ( شوخی کردم خوشحال و خندون نبودیم ، خیلی ضایعس آدم با نیش باز بره سوار ماشین معلمش بشه نه؟ ) . خلاصه به جای دو مسیر تاکسی سوار همچو ماشین باکلاسی شده بودیم .معلمون پرسید که از سرویستون جا موندید ؟ گفتیم آره ، دوستمم گفت که خواب مونده بوده .الآن یاد اون حرف معلممون افتادم که می گفت ما تا زمانی که دانش آموز بودیم نمی تونستیم بخوابیم . حالا هم که بیکاریم دیگه خوابمون نمیاد ...آره داشتم می گفتم ....امسال هم گذشت ... خدارو شکر که گذشت . می دونم کارنامه ام چه وضع افتضاحی خواهد داشت ولی فقط خداروشکر می کنم که امسال تموم شد...احساس آدی رو دارم که با یه مسکن به طور موقت دردی احساس نمی کنه ... حالا چرا موقت ؟ چون تابستون هم باید برم مدرسه .اجباریه .

 

من از مدرسه متنفرم . تنفر به معنای واقعی . یک تنفر عمیق و خردکننده .اوایل سال فکر می کردم از بچه های دوم تجربی بدم میاد ولی حالا می فهمم چقدر از بچه های کلاسمون بیشتر بدم می اومد.تنفر از آدمایی که هر روز 8 ساعت باهاشونی چقدر می تونه زجر آور باشه ؟ من تومدرسه تنها بودم ...هیچ کس نبود که واقعا منو درک کنه... البته چرا ، یکی بود . اواخر سال متوجه شده بودم که اون می تونه یک کم ، فقط یک کم منو درک کنه .خیلی باهاش حرف می زدم .احتمالا می خواستم عقده های یک سالم رو خالی کنم.

من بیشتر روزای سال بدون هیچ انگیزه ای به مدرسه می رفتم . گاهی از این که مجبور بودم برای این که با بقیه ی بچه های کلاسمون هم رنگ و هم سان باشم اون همه تظاهر کنم به ستوه می اومدم . اشکن در اومده بود .مدرسه برای من شده بود فقط 8 ساعت تظاهر . تظاهر ، اون هم به این شکل ... به روح و روان آدم آسیب می زنه .گاهی وقتا می خواستم حد اقل وقتی از سرویس پیاده می شم تنها بیام خونه ، نه با هم ایستگاهی ام ...(که اتفاقا همین 5 دقیقه ای که با اون میومدم جزء زجر آورترین زمان روزم بود ، زمانی که خودم را کاملا نادیده می گرفتم تا مثل اون باشم ) گاهی وقتا در تنهایی گریه می کردم .

خدایا شکرت ! تموم شد ! دیگه اصلا نمی خوام بهش فکر کنم ...

البته یه چیزای جزئی دلگرم کننده هم وجود داشت . مثلا من تو کلاس به مهارت در ریاضی مشهور بودم ( با این که امتحانش رو گند زدم ... اولین بار بود امتحان ریاضی رو گند زدم ) . یا این که زبان انگلیسی رو خیلی پیشرفته بلد بودم . درس فیزیکمون هم به شدت چرت و پرت بود ، به خاطر همین دوستش نداشتم و اهمیت نمی دادم ، با این حال تو اون هم مهارت داشتم ...درس عربی رو هم خیلی دوست داشتم و فول بودم و همین طور شیمی رو ... تو درس ادبیات هم اطلاعاتم از همه بیشتر بود ... ای بابا ...

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 28 دی 1389  06:28 ب.ظ
توسط: زهرا م

چند وقتیه احساس می کنم خیلی آدم احمقی هستم ... امروز دوستم می گفت من دوست ندارم این جا زندگی کنم با این مملکت اصلا مشکل دارم ... منم که خیلی دوست داشتم با یکی درد دل کنم گفتم خوش به حالت تو با این مملکت مشکل داری من با خودم مشکل دارم ... گفتم که احساس می کنم خیلی احمقم ... کارایی می کنم که بعدش دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار ... امروز امتحان دفاعی داشتیم ( آخرین امتحانمون بود ) معلممون حتی مشخص کرده بود از کتاب که چی رو بخونیم ... من خاک برسر هم مثلا علامت زده بودم ... تو امتحان اومدم دیدم سوال اومده دو مورد از فعالیت های پس از انقلاب شهید همت رو بنویسید ... منم ماتم برد به خانم گفتم ببخشید مگه شما فعالیت های پس از انقلا شهید چمران و صیاد شیرازی رو نگفته بودین بخونیم ؟!!! معلممون گفت نه! دوستم که جلوی من نشسته بود هم سوال من رو شنید و گفت نه همچین چیزی نبود ...قابل ذکره که من درس به اون آسونی رو که حتی معلممون بسیار خلاصه اش هم کرده بود تو خونه نصفه خونده بودم ! کتابم رو هم تو خونه جا گذاشته بودم ! بنابراین باید تو مدرسه کتاب یکی دیگه رو می گرفتم و می خوندم ... اون جا هم به زور و زحمت تو زنگ تفریح به قول خودم یه دور کتاب رو تمومم کردم ( حالا بچه های دیگه داشتن دور دوم  و سوم رو هم تموم می کردن ) .بعد از این که امتحان رو دادم داشتم فکر می کردم چه قدر کودنم که نیومدم حداقل یه بار مثل آدم این درس لامصب رو بخونم که حالا حال و روزم این نشه ... اشتباهات دیگه ای هم البته تو امتحان داشتم ... به هر کی هم که می گفتم تو این امتحان کم میشم شاخ در میاورد ... بعدش هم تازه شنیدم ضریب درس دفاعی 2 ست ... دستی دستی گند زدم به کارنامه ام ...

حالا فقط این نیست که ... امروز داشتیم با دوستم می اومدیم خونه ... بند کفشم هم باز بود به من گفت اونو ببند ... منم گفتم حوصله ندارم ... وقتی رسیدیم کوچه مون ( محض اطلاع کوچه ما خاکیه و چون برفا هم آب شدن به شدت گلیه ) بند کفشم گلی شد ... کلی خودم رو فحش دادم .

امتحان زبان انگلیسی رو که خیلی هم آسون بود رو فکر کردم 20 میشم ( جالبه که اکثر  بچه این امتحانو 20 میشن ) ولی بعد معلوم شد که تو بخش فنوتیک یه غلط دارم که در نهایت خجالت باید بگم مربوط میشه به واژه ( BOOK)  باورتون میشه ؟اینقدر احمقم که با چنین حماقتی در چنین امتحان احمقانه ای خودم رو پیش معلم احمق ترمون که از خداشه من تو امتحان یه اشتباهی بکنم که دلش خنک بشه خراب کردم.  آخ من چرا این قدر سهل انگارم فقط جهت اطلاع هم میگم که تو کلاسمون از نظر مکالمه زبان هیچ کی به من نمی رسه ... در سطح مدرسه مون هم شاید 1 یا 2 نفر باشن که معلومات زبانشون از من بیشتر باشه (  اون هم بین سوما و پیش دانشگاهی ها ).

این یه چند مورد از حماقت های من بود ... نمی دونم کی می خوام درست بشم ...

 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 28 دی 1389
نظرات()   
   
پنجشنبه 9 دی 1389  02:27 ب.ظ
توسط: زهرا م

چند روز پیش کار خیلی احمقانه ای تو مدرسه کردم . من و دوستم مهرسا زنگ شیمی رفته بودیم بیرون من به مهرسا گفتم بیا رو شیشه ماشین معلم ریاضی مون که خیلی کثیف بود یه چیزی بنویسیم اونم قبول کرد.( بقیه ماشین ها هم خیلی تمیز بودن هم به طور اتفاقی با کلاس تر از ماشین معلم ریاضی مون بودن.) بعد رفتیم به سمت اون ماشین و من خودم داشتم از ترس می مردم . آخه احتمالش خیلی زیاد بود که معلم ریاضی مون تو ساختمون کناری باشه ( که کلاس های سوم ریاضی و تجربی و چهارم ریاضی و تجربی اونجاست .)و من همش می ترسیدم از پنجره ما رو نگاه  کنه. خلاصه داشتم می گفتم که مهرسا رفت جلو و من هم فقط نگاش کردم . اول می خواست اسم معلممون رو بنویسه  ولی بعدش نوشت " لطفا مرا بشویید چرا نمی شویید ؟"... آره می دونم خیلی احمقانه اس ...بعد یه صدایی اومد که مهرسا رو صدا می کرد  منم که  همش فکر می کردم که معلممون داره ما رو نگاه می کنه فکر کردم خودشه ... خون تو رگام منجمد شده بود ... مهرسا گفت فرنازه ...منم فکر کردم فرناز کلاس سوم ریاضی رو میگه که به دستور معلمشون( یعنی معلم ریاضی ارجمند) داره ما رو صدا می کنه که بریم دعوامون کنه( چون من پشتم رو به ساختمون کرده بودم که نکنه مثلا معلممون منو از پنجره ببینه بشناسه ، همین طور پشتم به ساختمون دو طبقه ی پشتی که کلاس ما هم اونجاست بود به خاطر همین نتونستم بفهمم کیه که ما رو صدا می کنه )  مهرسا گفت بیا بریم بیرون ( که ما از اولش هم به این بهانه اومده بودیم از کلاس بیرو ن که بریم مسجد وقت نمازبود نماز بخونیم ) بعدا مهرسا بهم گفت منظورش از فرناز ، هم کلاسی مونه... خیالم راحت شد ... ولی بعدا فهمیدیم معلم شیمی مون ما رو از پنجره دیده و خوش بختانه فقط مهرسا رو شناخته!!! بعد هم به فرناز گفته که مارو  صدا کنه ... خانم پیکار ( معلم شیمی ) آخر زنگ دنبال مهرسا می گشت که دخلشو بیاره ولی مهرسا جیم زده بود و قایم شده بود ( بیچاره با طناب من رفته بود تو چاه ) ...

 

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 9 دی 1389
نظرات()   
   
سه شنبه 2 آذر 1389  03:48 ب.ظ
توسط: زهرا م

امروز روز خوبی برای من بود . مثل یه معجزه بود ... البته احتمالا اگر  این جا تعریف کنم هیچ کس شگفت زده نشه ... ولی خوب خودمم انتظاری ندارم ...

این وبلاگ رو تازه تاسیس (!) کردم ... وبلاگ قبلیم رو چون همه دیگه آدرسش رو داشتن و همه ی دوستام و ...دیگه دلم نمی خواست چیزی اونجا بنویسم .

من اصولا وقتایی که خوشحالم وبلاگ می نویسم .

 داشتم می گفتم که امروز روز خوبی بود ... احتمالا همه می دونن که چقدر روابط اجتماعی در روحیه ی شاد بودن یا افسرده بودن تاثیر داره ... برای مثال من امروز در مورد چیزای جدیدی صحبت کردم ... منظورم چیزاییه که قبلا علاقه ای نداشتم در موردش صحبت کنم ... و این موضوعی که اخیرا فهمیدم منو به خودش علاقه مند کرده باعث شده یه همصحبت جدید پیدا کنم ، واین یکی از عواملیه که باعث شده من خیلی خوشحال باشم ...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic